دیگر حرفی برای گفتن نمانده........
چه اغاز بی معنایی!
بهار امسال همچو سردی زمستان هر سال!
و حتی سرد تر و تلخ تر از همیشه
و انگار زمین هم همچو من به سوگ دوری دستان مهربان و بی همتای تو نشسته است
اما راستی چگونه باور کنم این تلخی بی فرجام را
و چگونه تاب بیاورم این دوری بی انتها را
و حالا....
تنها مکان با تو بودن و ارامش گرفتنم بر سر مزار سرد توست
تویی که روزی چراغ این خانه ی متروک بودی
تویی که در اوج خستگی هایت برایم شادی هدیه می اوردی
نان هایی که در دستان تو بود طعم زندگی می داد اما حالا.....
با رفتنت دیگر مزه ی زندگی از دهان من گرفته شد
راستی پدر.....
قول ان روزت یادت رفت ؟
ان روز که به من قول دادی هرجا می روی دختر کوچکت را هم ببری؟
مگر نمی گفتی هیچ جای این دنیا برات بی من مزه نمی دهد
حالا من چه کنم با داغ دوریت؟
پدر
نامت را دیگر برای ندای نام چه کسی بر زبان بیاورم
دیگر کجا را بنگرم و چشمان مهربان و خسته ات را به یاد نیاورم
پدر............................................
پدر بی همتای من!
کجای دنیای منی ؟که نبودنت را اگر باور کنم می میرم؟
و هنوز هر شب به انتظار می نشینم تا ناقوس خوشبختیم بار دیگر به صدا در بیاید و تو را در چارچوب در با همان خنده ی همیشگی ببینم
مرا بنگر...
بنگر که چگونه بی تو بودن برایم همچو مرگی تدریجی است.....
درد می کشم
اشک می ریزم
در تنهایی هایم تو را ندا می کنم اما تو .......
دیگر حتی کسی نیست که دل نوشته های دخترک تنهایش را بخواند و دخترکش را دراغوش بگیرد
اه
چقدر دلم برای اغوش مهربانت
برای گرمای بوسه هایت
و برای بودنت تنگ است
پدر دلم برایت تنگ است
و حالا دیگر هیچ راهی برای جبران این دلتنگی ها نیست
و من .....
تنها مانده ام و یک ارزوی سرد....
زودتر طعم پرواز را بچشم
و زودتر
در اغوش مهربانت رها شوم
خدا ....
قاصدکت اینبار ارزویم را براورده می کند؟
منی که ارزو کردم که زودتر از همه ی دنیایم بروم
و قاصدک دنیایم را زودتر از باور هایم از من گرفت
خدا ......
پی نوشت:
او رفته است
اما نه به راهی دور.....
به همین نزدیکی ها
او حالا در اغوش مادرش همچو اغاز ارام گرفته است
و تنها من تنها مانده ام با یک سوگ
و خودم را برای ماه های بی او بودن ارام می سازم
و ......
مانده ام تنها با یک امید
که با بهانه ی بودنم روزی اسوده ارام بگیرم
و دیگر از هیچ چیز و هیچ کس هراسی نداشته باشم
خدایا ....
تو را به پاکی این قسم، قسم
ارزویم را به جریان بینداز
بازهم نوشت و دل نوشت:
شاد می شوم اگر مهربانترینم شاد شود با خواند فاتحه ای نثار بازمانده اش همان روح مقدسش


















نه