من اینجایم

ارام زانوانم را در بغل می گیرم و بغض صدایم را فرو می دهم

قول داده ام

من به قلب تنهای و بی کسم قول داده ام که دیگر به سراغ دلتنگی هایی که از سردی دل ها می اید نروم

اما انگار درد بی درمان همبازی من شده است

دستانم را مشت می کنم

بر دیوار تنهایی هایم می کوبم

و هق هق صدایم را ازادانه بر عرش عاشقی روان می کنم

و این منم

تنها منم که از دوری تو به جنون کشید کارم

جنون که جه بگویم

دیوانگی و هزاران درد دیگر

دستان تو در ارامش دستان دیگر حلقه زده ومن تنها در این بارش اشک هایم جان می دهم 

بیا

بیا دردم را علاجی باش و غمم را .....

دل می خواهد دوباره مرا بازی بگیری

دروغی مرا بخندانی

و باز از من با ان تبسم همیشگی بپرسی چرا اینقدر شادی؟

بپرسی وندانی چرا به اجبار به دنبال شادی می گردم

ندانی که این شادی ها تنها برای تو وبا تو برای من مزه می دهد

نه حالا که تو با دیگری رفتی ومن دیگر تا انتها ی زمان بی تو می مانم

و اسوده جان می دهم

فقط همین

بهترینم مواظب دنیای من باش