دریا
خورشید کم کمک داشت رخت بر می کندبرای غروبی غم انگیز
گونه های ساحل از اشک دریا خیس بود
پسر بچه ای در کناری دیگر عکس دختری را درون یک پنج وارونه بر تن خیس ساحل ترسیم می کرد
ومن .....
تلاطم دریا سنگینی غمم را با خود بیشتر می کرد ومن همچنان دست در دستان باد با اشک گونه هایم را نوازش می کرد
اه دریا ،رویایی که لذت شادی های جوانی را از من گرفت اما من....
اهنگ عشقش هنوز در گوشم می چرخد
و ناز نگاهش هنوز در برابر چشمانم مجسم می شود اما نه برای عاشق بودن
نه برای ادامه تلخ بودن
نه برای از دست روزگاری که بهترین ها در ان برایم رقم خواهد خورد
حالا که در کنار دریایم با کولباری بر ساحل نشسته ام
کولباری از عشقت که ........
بر پا هایم می ایستم
با قدم هایم مسیر رسیدن به دریا را می پیمایم
اشک امانم را بریده
اما غرورم دیگر اجازه ی این همه اوارگی را نمی دهد
همان غروری که میان نگاه من و تو که فاصله ای بیش نبود اندازه ی چند دنیا فاصله انداخت
کولبار را از دوشم پایین می اورم
این بار، به خوبی کمرم را خم کرده بود ومن به سادگی زیر این درد پیر شده بودم
حالا دیگر وقت اسودگی و رهایی بود
کولبار را به دستان مغشوش دریا سپردم
اه قلبم سبک شد
از یک درد بی درمان
حالا دیگر زمان شادیست
زمان این است که کودکی کنم
شاد باشم
و خوشی های جوانی را بر زیر زبانم همچون ابناتی شیرین مزه کنم
خداحافظ دلتنگی ودلخستگی
خدا حافظ عاشقی و دلباختگی

نه