گفتی خنده زیباترت می کند

به اجبار تبسم نامیدم خود را

 تا همیشه لب هایم از ان غنچه ای که پژمرده بود و هنوز باز نشده بود لبریز باشد

گفت چرا غمگینی ؟

چرا اشک می ریزی؟

اشک هایم را پاک کردم

بی بهانه به ایوان خانه رفتم تا دوباره سوار بر بغض تنهایی اسمان شوم و همراه با اشک های خدا ببارم مبادا بفهمد از سکوت دلم که انبوه غصه ها و اشک هایم

گفت :چرا عاشق نمی شوی؟

دلم دوباره ترک برداشت

چهره ام  را میان حصار دستانم پنهان کردم و گفتم:

عشق؟ نامش را نشنیده ام

گفت همان دورغی که همه می گویند

دروغ......

راست می گفت

زمانه عشق را با دروغ و دورویی و.... عوض کرده بود

اما من واقعا عاشق بودم

گفتم :من و عشق؟من و دروغ؟

و از این غرور بی پروای خودم رنجیدم

گفت :اری هر ادمی اجازه ی اشتباه را دارد

بازهم به صداقت گفتارش اندیشیدم

اری اشتباه

من در میان دنیایی اشتباه گم شده بودم  

اشتباه اینکه او در نزدیکی نگاه من  بود ومن او را از خود دور می کردم

 ومی نالیدم از فاصله ها

گفتم :

من دیگر حال در اعماق دریای اشتباهاتم غرقم دیگر طاقت این اشتباه را ندارم

و دوباره اشک ریختم

چشانم بستم

تا مبادا ببیند گونه هایم دوباره خیس است

سنگینی نگاهش را احساس کردم

همانی نگاهی که موهبتی داشت که از جنس خدا بود

و گفت:

.................

دیگر چیزی برای شنیدن نبود

تنها صدای قدم ها بود

و بوی پیراهنش که همراه با نسیم پائیزی به مشامم می رسد

و لحظه و لحظه از صدا و عطرش کم می شد تا اینکه....

چشمان را باز کردم

غرور سنگین وجود من برای همیشه زیبایی ان نگاه را از دست داد

اما کاش می گفتی گناه نگاه من که حتی اجازه لحظه ای اشتباه عشق تورا نداشت چه بود

ای کاش می گفتی...........

 

  پی نوشت:

چقدر سخت است  منتظر امدنکسی باشی که هیچ وقت به فکر امدن نیست.......