..........

روزی بود که نگاهی بر چشمانی خیره شد انروز انقدرنگاهت کردم که شراب عشقم لبریز و مستیم بی فروکش

روزی تومرا نگاهی انداختی انروزتا به اخرین نای گرستم که مبادا رهایم کند ان سوی چشمان

اما امروز تودرراهی برای رسیدن به مقصدی دیگر ومن درحال .....

 

 

باران

باران می بارد

چترم را باخود اورده ام اما انگاربی چتربودن احساسی دیگری دارد

چتررا می بندم ودر کوچه ها تنها قدم می زنم

حتی اگرتاصبح قدم بزنم زیر باران نه کسی می شناسدم نه کسی رد پایم را دنبال می کند

یادش بخیر

یاد انروز بخیرکه پشت شیشه های باران زده نگاهت را یافتم

یادانروز بخیر که تا امدم شیشه را پس زنم تو رفته بودی

اه خدا یک لحظه نگریستن اینهمه مجازات شدن ندارد اینهمه دلتنگی ندارد

بازهم قدم می زنم

یاد و خاطرتو مثل قطره های باران ارام بر ذهنم می نشیند

یاد روزگاری که توساده مرا به اجبار فراموشی محکوم کردی

یاد ان روزگارها مرا سخت می رنجاند اماباز لب به سخن و گلایه باز نمی کنم

خدا خود خواستی پشت ان باران عاشق شوم به حق باران اورابه من ببخش

   

یک  هست توی قلبم.....

به دست می گیرم دوباره همدم شب های بی تابیم را

یکی هست که هرشب مرا به یاد انروز جدایی می اندازد

یکی هست در کلبه ی بی کسی های قلبم که چشمان تارم را خیس می کند

همان روز بود

روزی که همین حوالی در انبوه دلتنگی ها رهایم کرد

همین روز و همین حوالی بود که غرور و اشک چشمان اجازه ی رفتن با او را به من نداد

رفت و من ماندن و دریایی که جامانده بود از او به یادگاری برای چشمانم

خدا می داند

خدا می داند چه زجری کشیدم و چه دردی را تحمل کردم تا نگاه مهربانش نکند به دیوانگی های من دل واپس شود

دوباره قلم را به دستانم می گیریم و با اشکم از انروز سرد می نویسم

اشک هایم را بر کاغذ لمس می کنم

همانگونه که روحم از دوری او می ازرد صفحه کاغذ هم با  روح درگیرمن همدردی می کند

می ترسم

ترسیدم مبادا اگر غم نگاهم را دریابد و بدانند چرا اینگونه بی تابم ....

ترسیدم وقتی می میرم دیگر چشمانش را نبینم

ترسیدم مبادا راز چشمانم چشمانش را از من بگیرد

بی خبر ازاینکه این رفتن بازگشتی ندارد

حتی حالا که دیگر ثانیه شمار ساعت مرا به لحظه و لحظه ی مرگ نزدیک می کند

یک روز همین جا ..........

 یکی هست تو قلبم

                     که هرشب واسه اون می نویسم