یاداورده

چه بگویم وازبرای چه بنویسم

گاهی از یاد می برم که مرابه فراموشی اجبارکردند

دوباره به سمت پنجره چشمانت می ایم یاد تو می افتم

اما باز با نگاه به چشمان .........

دیگر حتی وصف زیبایی هایت هم برایم سخت ودلگیر است

وقتی که باور کردم دوستم نداری

وقتی نگاهت به سوی دیگریست

ولی چه بگویم که قلبم هنوز به یادتوست

چه بگویم وقتی نگاهت را نگاه می کنم باز ان فکر بچگانه که عشقی دو طرفه داریم به سراغ فکر خسته ام می اید

چه بگویم

همه باورم کرده اند که فراموشت کرده ام

حتی خود تو

اما چگونه می توان یک وجود را پاک کرد در حالی که مانند خون در وجودم جریان دارد و بی او بودن برایم حکم  مرگ

همه می گویند فراموشی

اما چگونه خدا می داند

 

تابستان بود...

امروز اخرین روز از تابستان سالیست که من احساسی جدید پیدا کردم

امروز اخرین روز از ایامیست که من .....

همه چیز به پایان رسید

روزهای دلتنگی و اشک ریختن

روز های بی قراری

روز های عاشق بودن

 و روزهایی که حس تلخ فراموشی را کم و کم احساس کردم

اما حالا همه چیز به پایان رسیده است

حالا دیگری دورانی دیگری به روی من باز شده

دورانی که پشت پا می زند به تمام خاطره ها و دلتنگی ها

دیگر به هیچ چیز غیراز خود و خدای خود نمی اندیشم

به هیچ چیز

تمام تمام یاد و خاطر روزهای با او بودن

حالا تنها کسی که با من اشناست

و از یاد من نمی رود

خداست

همین وبس

 

او.......

همه می پرسند ان چیزی که تو رااینگونه اواره ساخت چه بود
همه سوال های بی انتهایشان را بر سر بی کس من اوار می کنند
همه داغ دل تنهایم را بیشتر می کنندوباز نمی توانم
نمی توانم به چشمان پاکش خیانت کنم
خیانت کنم و بگویم
او مرا بی کس کرد
در ان زمان که شاد ترین کس بودم او مرا عاشق کرد
در ان زمان که لبخند از گوشه لب هایم تکان نمی خورد او مرا به حکم اشک ریختن ابدی محکوم کرد
اما باز زبانم نمی چرخد و به جای حرف اشک می ریزم
حالا
حالا دارم می میرم
اما اینبار داد می زنم برای کیست
برای انی که تمام دنیای من بود
ومرا بی کس و تنها
در دنیای فراموشی ذهنش رها کرد 
انکه مرا با خود به یک دنیای دیگر برد و....
دوستش دارم


فاصله

تواسوده می خوابی ومن شب ها اگر نگریم خواب به چشمانم نمی اید

تو ساده به کسی دیگر دل می بندی و به من حتی برای یک لحظه نمی اندیشی ومن بی تو به هیچ چیز فکرنمی کنم

توبه عشق خود می رسی و من بی عشق تو می میرم

اه چقدر فاصله

چقدردلتنگی وقتی تو با کسی دیگر ما می شوی ومن درارزویت پوچ می شوم

چه دلگیر نتوان عکست را از حافظه ها پاک کرد ولی تو دریادت مراتنها رها کرده ای

چه سخت وقتی اسمان وزمین وهرچه در ان است می دانند تورا دوست دارم و تونمی دانی

دیگراز اینهمه دلتنگی به جنون کشیده کارم

دیگر دستانم رانمی توانم دراز کنم و بادست ردت سینه ی اندوهبارم رااشنا کنم

و دیگر بی تو نمی توانم زندگی کنم

تصمیم

تصمیمی جدید

نمی دانم از کدامین روز و از چه ثانیه ای به بعد

حس

تلخ

یا

شاد

دورکردن عشق از دل پراز دردم

نمی دانم چرا ؟؟؟؟؟؟

شاید دیوانگی

شاید عاقلی 

و شاید به سر رسیدن طاقت

هرچه هست از یادش می برم

حتی اگر ازیادبردنش با از بین رفتن وجودم باشد

بازهم از یادش می برم

با تمام خاطراتش

با تمام تلخی هایش

و باتمام ...........

عاشقی هایم

ازیادش می برم

امشب

چه ارامشی دارد نگاهت حتی اگر بی قصد باشد

انگار نگاهت طلسمم می کند انگار وقتی تو یک لحظه به چشمان من خیره می شوی من جانی دوباره می گیرم بی تفکراینکه نگاهت برای قلب کوچک من از حدی که می اندیشم بزرگتراست

هرروز دستانم را به اسمان می گیرم با خدا می گویم

با خداازتومی گویم اینکه امشب اگر در کنارش گرم می شدم چه می شد

هزاربار اشک هایم رابادست هایم پاک کردم ودستانم را گرفتم به سوی خدا و گفتم می خواهی این ها را بر گونه هایم بی پایان کنی؟ واز او تورا خواستم و . . . . .

امشب دوباره به اسمان دلم را نردبانی راه بیش نیست

امشب دوباره دلتنگ باتوبودنم

امشب دوباره اشک هایم را به رخ خدامی کشم

و امشب دوباره . . . . .

دوستت دارم

عذاب؟؟؟

از عشق اولامدوبه بودن بی عشق پایان پذیرفت

ع همچون عشقی که داشتم و زیرپا گذاشته شد

ذ همچون ذوب شدن دل سنگی همچون دل من

ا همچون اشک هرشب وهر روز و

دراخر همه

ب همچون باورازدست دادن تووازبرکردن شعردلتنگی

عذابم می دهد عشق تو عذابم می دهدعشقی که جایش درقلبم باید خالی شود عذابم می دهد اینهمه بی تفاوتی تو و عذابم می دهد اینکه خود رابه اب و اتش می زنم اما تو.....

اری عشق تو عذابم می دهد اما ...........

فراموشی

دارم ارام ارام فراموشت می کنم

اه چقدرساده می توان گذشت

گذشت از هر خاطره که باتو گذشت

گذشت از یک دنیا عاشقی و یک دنیادروغ

دروغ هایی که تنها برای تو به دل ساده خود و نگاه های مشتاق دیگران گفتم

ساده گفتم دوستم دارددرحالی که می دانستم دنیایش خالی ازمن است

ساده گفتم نگاه هایش پر از حرف نگفته است درحالی که همه حرف هاراگفته  ومن رابه دنیافراموشی ها سپرد

ساده به دنیای خوددروغ گفتم درحالی که راست های اومرادیوانه می کرد

راست هایی همچون حس تلخ دوست نداشتن وحس تلخ فراموشی

اری عزیزم حالا که می نویسم شاید ساعت ها بیشتر نباشد که از دیدارت می گذرد اما من دیگر برای دنیای عاشق بودن تو نیستم

اری من دیگر نباید به تو باندیشم خودت خواستی یادت هست؟

پس بگذار به حرمت عشقم برخلاف تو که هیچگاه پای بردنیایت نگذاشتی من پشت پا به دنیایم بزنم و برای همیشه فراموشت کنم

فقط همین

دوست

روزگارم شاد است چون تو را دارم

               غم هایم پاک است وقتی با توام

                                                        ودنیایم سرشاراز امید و مهربانیست وقتی تو درکنار منی

اسمت بیش از یکسالی می شود ورد زبان و فکر ذهنم شده

    اشنایی برای قلب بی کسم

       وقتی می خندی من شادترینم وقتی اشک گوشه ی چشمانت را ترمی کند دیگرتابی برای زنده بودن ندارم

اه چقدر زود گذشت ان لحظه که در کنار هم در کنار صدای دریا ارام گریستیم و با گریه هایمان یکدیگررا از دنیایمان باخبر کردیم

چه شب ها که در ذهن هم امدیم و باهم خندیدیم

چه روزها که بی انکه با هم بودیم خاطراتمان مارا در کنار هم نگه داشت

اری تو

تو تمام دنیا وبود ونبود منی

حتی اگر تو مرا دوست نداشته باشی

یا از اندازه عاشقیم باخبر باشی ولی بروی خود نیاوری و....

اری اشنای غریبه دلم تا دنیا دنیااست حتی اگر فاصله افتاد در کنارمان دوستت دارم

و خاطرات با تو بودن راازیاد نمی برم

تقدیم به بهترین دوستم و.ج.ی.ه.ه

دستان خالی من

دیگرحتی سرم را جلوی خداهم نمی توانم بالا بیاورم

دستانم را به سویش بالا می برم و نگاهم را بر زمین می اندازم و هق هق صدایم را به اسمان         می فرستم تا خدا خود ازناله هایم غصه ام را بفهمد

کارهروز وهرشبم  ان شده که روی عکس چشمانش خیره شوم و بااشکم صفحه عکس را پاک کنم

حالا چگونه سرم را برای معبودم بالابیاورم و بگویم ای تنها و یکتا نظری بر قلب کوچک و تنهایم کن

چگونه دستان خالی ام رابالا برم و بگویم با دستان او پرش کن؟

چگونه؟؟؟

انگار خدا هم دیگر صدایم را نمی شنود انگار خدا هم ترکم کرده اه خدا دیگر کجا رفته؟

اری خدا بشنو من بدون او و عشق او به همه چی پشت پا می زنم

به همه چی حتی خودم

تو بیا و نگذار به بنده ات  پشت پا خورد نگذار قلب کوچکم بار دیگر بشکندو....

 

اجبار.....

اجبارراتازه فهمیدم

اجبارراتازه به قلب بی کسم تحمیل کردم

اجبار به فراموشی یک عشق

عشقی که از اغاز اجبار بود

اجبار به لحظه و لحظه گریستن

اجبار به خنده ای تلخ برای پوشاندن غصه

اجبار به نگریستن و دست برنداشتن حتی برای یک لحظه

اجبار به دروغ گفتن برای پوشاندن عشق یکطرفه

واجباربه . . .

خسته ام ازاینهمه اجبار

خسته ام از هر دلتنگی وازهرعاشقی

خسته ازدنیایی که در ان عشق مزه زهر می دهد

دنیایی که پاداش دوست داشتن و عاشقی سیلی و اشک است

از همه خسته ام

حتی ازاین اجبار که اگرنباشد بازهم زنده باشم خسته ام

زیرا من بی انکه به اجبار ها و انکار ها باندیشم بدون او می میرم

 

دل گیر

همه می خواهند تو را از یاد برم همه ی کسانی که می گویند دوستم دارند

همه در این باورند که تو مرادوست نداری همه با خود می اندیشند که تو دردنیای من تنها جسمی نه یک .....

نمی دانم

نمی دانم چه کنم

دل از بودن باتو بکنم یا باتو به دنیای خودپشت پا زنم 

اه چقدر اسان می خواهنداز یادم روزگار خوش توراداشتن راازیادبرم

روزگاری که تو درکنار جسم تنهایم بودی حتی اگر بی عشق بود

بخواهم از تو بگذرم من چگونه خاطرات لبخند هایت را از یادبرم

بگو

اری بگو چه شد که خواستی عاشقم کنی و خواستی اسوده پای بر تمام لحظه های ناب بی غم بودن بگذاری

چرا خواستی با عشقت باری دیگر بشکنم؟

چرا؟؟؟؟

چرارفتی و تنهایم گذاشتی ؟

انقدر که هر رهگذری از کنارمن می گذرد با اه خود من را خرد تروخرد ترمی کند

درخت قلب کمر خم کرده است زیر اوار بی تو بودن

وچشمانم سرخ است از لحظه های ....

خدایا خود کمک کن تا اورااز یادبرم او که عشق واقعی من بود ولی من را ازرد

گریه

هرگاه دیداری نو داشتیم وبه تو می نگریدم گوشه ی چشمان از دیدارت خیس می شد و هرگاه گوشه ی چشمانم خیس بود تو مرا از خنده های تمسخربرت می رنجاندی

انروز رابه خوبی به خاطر دارم همان روز که گریستن را مانند عاشق بودنم جرم دانستی و به حکم فراموشی مجازاتم کردی

انروز که دستانم را بر چشمانم گذاشتم  و لبخند رابه اجبار بر گوشه لبهایم نشاندم تا نفهمی که اشک ریختم و برای تو دست به دلبریدن زدم

و تو چه ؟

کدامین بار امدی و بپرسی چرا اشک ریختم و چرا گونه هایم همیشه تراست؟

کدامین بارامدی اشک هایم راپاک کنی و غم را از دلم تنها با یک نگاهت پاک کنی؟

کدامین روز من را از خودت دلگیر نساختی و باز من از تو نرجیدم؟

کدامین روز اشک هایم را به خنده نگرفتی؟

اری چرا گریه را جرم می دانی درحالی که بغض تلخ گلویت را ارامش می بخشد؟

چرا عشق را زیر پای می گذاری در حالی که قلبت را مهربان می کند؟

و چرا مرا می شکنی در حالی که بی تو می میرم؟

 

اوارگی

دستان مرا ساده گرفت

                                   مرا ساده عاشق کرد

                                                                 سادگی را به تمام وجودم هدیه داد

اما تا امدم ساده به او عشق بورزم

   دستانم رابی رحمانه رها کرد

                    بی رحمانه مرافراموش کرد

                                      وبی رحمی عشق رابه من اموخت

          وحالا من سر گردان کوچه های عشقم که دست فروش سادگی باشم یا بی رحمی

رسم عشق نوازی

بی انکه بخواهی

نامت درهزاران نام افزوده می شود

                   یکی درمیان هزار اسم عاشقی

        نامت می نشیند کنارکسانی که مجنونیت را به دل شیرفرهاد فروختند

                                                                 وشیرین را در چشمان زیبای لیلی معنی کردند

      وتو بی انکه بدانی

                       بی ان نمی مانی

                                           وجاده ات رادر راه عشق او می پیمایی

         اری این است رسم عشق نوازی

                          که اگر گیتارت را ننوازی

                                                    زندگیت از کل گسسته می شود

                    اری این است رسم عشق نوازی

فراموشی هرگز

فراموشی؟

چگونه و با کدام صبر و .....؟

چگونه یادت را ازیادبرم و نظاره گر آن باشم که نگاهت برنگاه دیگری خیره می شود و من درانسوی دنیای چشمانت یک جسم بی .....

نمی دانم

اشک دیگر مجال نمی دهد

                      غصه وغم سینه ام را شکافته

                                                   ودنیایم بی تو پوچ وبی معناست

نخواه

       نخواه ازخاطرم انهمه خاطره را پاک کنم

                                                    نخواه بی تو به دنیای دیگری فکر کنم

                                  نخواه

اری دررویات یکبار برو و ببین در کدام ان لحظه باتوبودن دست از نگریدن به معنای  زندگیم برداشتم

برو برو وببین کدام لغزش از من خواست که تورا ازیادبرم  وکدام عشق اجازه نداد که از ذهن خیسم  وقلب شکسته ام پاکت کنم

برو وببین

 اری تودرذهن ویاد من همیشگی وازیاد نرفتنی

حتی اگر خطا ازتو باشد و .....

این را بدان