یاداورده
گاهی از یاد می برم که مرابه فراموشی اجبارکردند
دوباره به سمت پنجره چشمانت می ایم یاد تو می افتم
اما باز با نگاه به چشمان .........
دیگر حتی وصف زیبایی هایت هم برایم سخت ودلگیر است
وقتی که باور کردم دوستم نداری
وقتی نگاهت به سوی دیگریست
ولی چه بگویم که قلبم هنوز به یادتوست
چه بگویم وقتی نگاهت را نگاه می کنم باز ان فکر بچگانه که عشقی دو طرفه داریم به سراغ فکر خسته ام می اید
چه بگویم
همه باورم کرده اند که فراموشت کرده ام
حتی خود تو
اما چگونه می توان یک وجود را پاک کرد در حالی که مانند خون در وجودم جریان دارد و بی او بودن برایم حکم مرگ
همه می گویند فراموشی
اما چگونه خدا می داند
![]()
![]()







نه