باران
باران می بارد
چترم را باخود اورده ام اما انگاربی چتربودن احساسی دیگری دارد
چتررا می بندم ودر کوچه ها تنها قدم می زنم
حتی اگرتاصبح قدم بزنم زیر باران نه کسی می شناسدم نه کسی رد پایم را دنبال می کند
یادش بخیر
یاد انروز بخیرکه پشت شیشه های باران زده نگاهت را یافتم
یادانروز بخیر که تا امدم شیشه را پس زنم تو رفته بودی
اه خدا یک لحظه نگریستن اینهمه مجازات شدن ندارد اینهمه دلتنگی ندارد
بازهم قدم می زنم
یاد و خاطرتو مثل قطره های باران ارام بر ذهنم می نشیند
یاد روزگاری که توساده مرا به اجبار فراموشی محکوم کردی
یاد ان روزگارها مرا سخت می رنجاند اماباز لب به سخن و گلایه باز نمی کنم
خدا خود خواستی پشت ان باران عاشق شوم به حق باران اورابه من ببخش
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی ۱۳۸۹ ساعت 17:9 توسط تبسم
|
نه