هنوز اسمان ابی بود

انجا که سقف دلم انقدر پائین امده بود که دنیایم تاریک تاریک شد

هنور نور امیدی بود برای زنده ماندن و زندگی کردن

و من خود را در گوشه ای دور از هزاران چشم پنهان کردم

خسته بودم

نای ماندنم تاب بودن را نیست کرده بود

اشک امانم را بریده بودو هق هق برای یک لحظه امانم نمی داد

نمی دانستم باید چه کنم

در روزگارهای پیش وقتی اینگونه نبود دلتنگی هایم را بر سر سجاده با خدا در میان می گذاشتم و غم هایم را در سجودش تقسیم می کردم

نگاه خیسم را با چادر نماز پاک کردم

به یاد قدیم بر سرسجاده ی اسمانیم ارام گرفتم

دستان را بالا اوردم وبلندی صدایم راوسعت دادم

فریادزدم:

خدایا

کدامین گناهم تورا به این مجازات مجبور کرد

کدام گناهم نگاهت را از من راند؟
کدامیک؟

مگر عاشق بودن جرم است؟

مگر دل بستن به هیچ هیچی می اورد

ومگر.....

بی بهانه چشمانم سنگین شد

در سجاد را باز کرد

در سجود رفتم و لحظه ای بعد ارام گرفتم

اه خوابم یا که بیدار

پرواز را مزه می کردم در اوج اسمان ها

شاد ترین لبحند هارا چشیدم

خود اینهمه شادی رادر خود ندیده بود

هر  لحظه بیشتر اوج می گرفتم

تا رسیدم به یک ستاره

دستانم را گرفت

گفت تو را بخشیده

انکه بعد از دل بستنت دیگر از یادت رفت

تو عاشق بودی اما درک نکردی به چه کس

او در میان قلب تو با نام ستاره ای دیگر درخشید اما تونفهمیدی

حالا که ستاره ی دروغی از تو دور است به او اندیشیدی

اما باز او تو را درک کرد

دستانت را می گیرد و....

به ناگاه از سجده بالا امدم

تاریکی ها به یک بار روشن شد

پنچره های ظلمت کنار رفته بود

به جای اشک لبحند در چهره ام خانه کرده بود

و عشق واقعی در میان قلب من پیدا شده بود

اه چقدر زیباست عاشقی

ان هم با عشق واقعی