شب مهتابی
دوباره دردستان دیوانگی گل گذاشتم
عهد بستم تا به انتهای بودنم تیشه ی
عاشقی بر بیستون سینه ام بزنم و
نقش لیلایم را بر سینه ی چاک چاکم نگاره کنم
امشب دوباره می خواهم همنوای گرگ های شب
زوزه ی بی کسی سر دهم
و همه فکرکنند از درد بی دردیست که ناله می کنم
می خواهم امشب را تا به صبح بیدار بمانم
مبادا صبحی که از خواب بر می خیزم دیگر
نوای عاشق بودن را نداشته باشم
دیگر نای ماندن را نداشته باشم
و دیگر مانند همیشه تورا دوست نداشته باشم
من همین امشب را دارم
همین امشب که اوج ارزو هایم را پیش ماه نقره فام جا گذاشتم
تا شاید اودر گوش ابرها داستان مرا بگوید
وابر بگرید از دردم
و شاید او از گریه ی ابرها به این باور برسد
که همه از دوریش بی تابند
نه تنهامن
پی نوشت:
کسی چه می داند امروز چندبار فرو ریختم
از دیدن کسی که
تنها لباسش شبیه "تو " بود
بازهم نوشت:
بی حوصله ام
دست خودم نیست
کمی دلتنگ فردایم
فردایی که
تو می ایی
شاید من نباشم
نه