نه من اجازه بچگی دارم من شادی ها و غم ها هستندکه شریک زندگی بی یارم می شوند مرا برای ان زاده شدم ام که گاه پشت به افتاب بایستم و نورانی باشم من اجازه ی عاشق شدن را دارم من اجازه دارم که با زندگی بازی کنم اجازه دارم بر پله های مرگ پا بگذارم و پا هایم بلغزد و دوباره خدا دستانم را بگیرد دیگر از هر دوست و دوستاری خسته ام بیخیال؛ دنیا من یکی نباشم چه تفاوت دارد برای سینه های پردرد تو؟ .................. چقدر حرف ناگفته مانده چقدر سادگی کردم و حالا باید جزای این سادگی هایم را بدهم چقدر خواستم انسان باشم و انسان نماها دلم را شکاندن چقدر خواستم عاشق باشم و .... نه بروم و یادم بماند مانند همه ی انسان ها بهتراز این است که وقتی هستم در اتش بودنم بسوزم راستی تویی که دلت برای لبخند هایم تنگ است وعده یمان یادت نرود ان دنیا .... به انتظار تو ....................