پاهایم لغزید

لحظه ای بی قرار تراز هر زمان شدم

چشمانم  را بر واقعیت ها بستم

و خودم را در اغوش ارزو های دست نیافتنی انداختم

ان لحظه

ان لحظه ی تکرار نشدنی و تلخ

تورااز یاد بردم

از یاد بردم که این راه بی انتها را با فانوس تو بود که تا اینجا پیموده ام

از یاد بردم

که نردبان شکسته به  تو رسیدنم

                     تنها با یک توبه دوباره از نو ساخته شد

نو

مانند کودکی که تازه قدم بر می دارد برای زندگی

زندگی بی گناه

      بی فریب و ......

راستی که چقدر مهربانی

راستی

ان بن بست را یادت هست

بن بست که یه طرفش خرابه ی تاریک مرگ بود

و طرف دیگرش کلبه ی روشن زندگی

ان شب

شب ترس و دلتنگی

هنوز دستانم میان برگ هایش گم است

"خدا امید اورنده ی  دل های ناامید است"

تنها توکل کن !

چشمانم را باز کردم

از خواب غفلت بیدار شدم

و بجای ان ارزوهای پوچ

خود را در اغوش تو دیدم

تویی که اواز  هربانگ مسجدت لالایی روز های بی قراریم بود

تا ارام خود را در دامن پر مهرت رها کنم

و به خواب فراموشی یک عشق دروغی بروم

مادر تنهایی هایم

مهربانم

ای تنها کسی که حرف هایم را به وسعت دست هایش می سپارم

 اینبار هم مرا دریاب

حالا که زمانیست تا پرپرواز برای با توبودن پبدا کنم

خدای مهربانم

جانماز دعایم کعبه ی تو

خانه" ندیده ام

اما می دانم همین روز ها

با این جانماز

به دورت می چرخم

فقط همین