می گویند دوری از او مرا به حس فراموشیش نزدیک می کند

می گویند روزهای پیاوپی که درکنارهم بودید حال مرا اینگونه ساخته

می گویند عشق درون قصه ها وداستان هاست نه در قلب ادم های

می گویند....

نمی دانم

قلبم اجازه گوش دادن به این حرف هارا نمی دهد

هرچه قدر او مرا نخواهد من بیشتر دلتنگش می شود

بااینکه دنیا برای او با من تلخ و کوچک است من با او مزه ی خوشی های زندگی را می چشم

خوشی هایی که تلخ است اما برای من مزه یک ابنات  به دست یک کودک بی کس است

حالا که به سراغ این دفتر امدم بغض گلویم در صدایم پنهان شده

با کسی حرف نمی زنم مبادا گریه امانم ندهد

هیچ کس حتی از من دلیل اینهمه دلتگی و دل خستگی را نمی پرسد

اه دیگر از اینهمه تنهایی به جنون کشیده کارم

دیگر ....