فاصله

افتاد درمیان نگاه هایمان ان چیزی که نباید می افتاد

سوزاند اتش فاصله، عشق میان قلب تنهای و بی کس من و قلب .........تو

اری تو دیگر نیستی

نه در قلب من

بلکه در ثانیه های شاد من

در لبخندهایی که تنها برای یک نگاهت بود و دیگر پنهان نیستی در ....... 

تو خانه کرده ای در  قطرات اشک و خیسی نگاه من

در لحظه های تلخ و بی کسی های من

خسته تراز هرزمان تورا در میان گودال عشق قلبم چال کردم تا برای همیشه محفوظ بمانی اما ....

توبرای همیشه رفتی

رفتی و پشت پا زدی به همه ی خاطرات

همه یاد گاری های نگاشته شده در قلبم

تو رفتی و ان یادگار را از قلبم دزدیدی

بی انکه باخود بیندیشی چاله ی عشق هیچ گاه پر نخواهد شد

اه از دست این فاصله ها

 

 

معنای عشق

عشق

دروغ شیرین زمانه ما به قلب کسانی که خسته اند

لبخند مهربانانه ای که با ننگ زمینی بودن در هم امیخته شده و طعم شیرین خدایی بودن را از میان برده

و تنها یک یادگاری به میان می گذارد وان ....

طعم تلخ نیست شدن و...

خرد شدن

و از میان رفتن است

عشق

وتنهاعشق

مرا از تجربه زیبایی های جوانی محروم کرد

عشق

وتنها عشق

دستان مرابرای بدست اوردن کوتاه کرد

وچشمانم را برای دیدن خیس

گناه نیست این عشق

اما گناه می شمارندش ان هایی که گرد جفا و ظلم رادر دلشان نمی روبند

گناه نیست

اگر بود خداهم عاشق نبود

خدا عاشق بود که افرید این کلمه ی مقدس را

افرید نه برای دل شکاندن

نه برای دلتنگ کردن

ونه برای خرد کردن

افرید برای باهم بودن

برای شاد بودن

و برای زندگی کردن

فقط همین

 

رحمان

هنوز اسمان ابی بود

انجا که سقف دلم انقدر پائین امده بود که دنیایم تاریک تاریک شد

هنور نور امیدی بود برای زنده ماندن و زندگی کردن

و من خود را در گوشه ای دور از هزاران چشم پنهان کردم

خسته بودم

نای ماندنم تاب بودن را نیست کرده بود

اشک امانم را بریده بودو هق هق برای یک لحظه امانم نمی داد

نمی دانستم باید چه کنم

در روزگارهای پیش وقتی اینگونه نبود دلتنگی هایم را بر سر سجاده با خدا در میان می گذاشتم و غم هایم را در سجودش تقسیم می کردم

نگاه خیسم را با چادر نماز پاک کردم

به یاد قدیم بر سرسجاده ی اسمانیم ارام گرفتم

دستان را بالا اوردم وبلندی صدایم راوسعت دادم

فریادزدم:

خدایا

کدامین گناهم تورا به این مجازات مجبور کرد

کدام گناهم نگاهت را از من راند؟
کدامیک؟

مگر عاشق بودن جرم است؟

مگر دل بستن به هیچ هیچی می اورد

ومگر.....

بی بهانه چشمانم سنگین شد

در سجاد را باز کرد

در سجود رفتم و لحظه ای بعد ارام گرفتم

اه خوابم یا که بیدار

پرواز را مزه می کردم در اوج اسمان ها

شاد ترین لبحند هارا چشیدم

خود اینهمه شادی رادر خود ندیده بود

هر  لحظه بیشتر اوج می گرفتم

تا رسیدم به یک ستاره

دستانم را گرفت

گفت تو را بخشیده

انکه بعد از دل بستنت دیگر از یادت رفت

تو عاشق بودی اما درک نکردی به چه کس

او در میان قلب تو با نام ستاره ای دیگر درخشید اما تونفهمیدی

حالا که ستاره ی دروغی از تو دور است به او اندیشیدی

اما باز او تو را درک کرد

دستانت را می گیرد و....

به ناگاه از سجده بالا امدم

تاریکی ها به یک بار روشن شد

پنچره های ظلمت کنار رفته بود

به جای اشک لبحند در چهره ام خانه کرده بود

و عشق واقعی در میان قلب من پیدا شده بود

اه چقدر زیباست عاشقی

ان هم با عشق واقعی