تو

تو که هستی که یک دنیاحیران چشمان بی همتا وچهره مهتابیت شدند؟

درانروز که چشمان خیسم گرفتار نگاه مهربان تو  شدجرم عاشق بودن رابرای خود خریدم وقسم خوردم که هیچ گاه ودر هیچ زمان حتی اگررفت ومرا ازیادبرد اورا از صفحه قلبم پاک نکنم

اری جرمی که برایش تمام دنیایم راعرضهکردم بیشتر از یک دنیا می ارزد

کسی درون تاروپودوجودم می درخشد عشقی است که لحظه ای نمی توانم از نگریدن به چشمانش دست بکشم

عشقی که به من معنا داد معنایی به نام عاشق

اه خدای من چشمان زیبا و لبخند تکش را از چشمان خیس من نگیر 

یک سوال

دوست دارم جواب سوالما بدید

وقتی دلتون می گیره

وقتی احساس تنهایی ازوجودتون بالا می ره

وقتی هیچ کس صدای شما را نمی شنوه حتی.....

با چه کسی درد ودل می کنید ؟

برای چه کسی بغض صدایتون را خالی می کنید؟

برای.....؟

وقتی هیچ کس نیست تو تنهایتون به چی پناه می برید؟

به عکس

به اهنگ

به اشک

یا به ......

روز گار تو

ساده امد در انروز که هیچ چیز از عشق نمی دانستم انروز که نمی دانستم معنای نگاهش چیست انروز که .......

بی انکه از دل یکدیگر خبرداشته باشیم روزگاررا در کنار هم طی می کردیم

باهم پای بر جاده بودن نهادیم وباهم عاشق شدیم

کدامین روز تورارنجاندم ؟نمی دانم

شاید ان روز که حس کردم باید عشقم رابه دنیای تو ثابت کنم 

انروز که لغزش نگاهت ازکنارمن حسی تلخ به من هدیه کرد حس تلخ جدایی و فراموشی

نمی دانم چرا ولی حس انروزدر تمام وجودم جریان پیدا کرد حس بی وفایی و....

اه چقدرانروز سرد بود و چقدر دل من برای اغوشت و گرمای نگاهت تنگ بود

تو

دست نوشته

هیچ وقت نتونستم حرف هاما را رک بگم چون هیچ کس این اجازه را به من نمی داد

همه انقدر کوچک می دونندم که هیچ چیزما باور ندارد

بودنم

نبودنم

حتی علاقم.........

اما حالادیگه فرق می کنه

فرقی نداره کی این مطلب را می خونه و چه کسایی خوششون می یاد وچه کسایی ازرده می شند

دلم انقدر پره که اگه بخوام تا شب هم بنویسم وقت واسه دل تنگی هام کم می یاد

دارم از حد جنون بالا می رم

انقدر تنهام که .....

ولش کن فقط می خواستم یکم با خودم درد ودل کنم اماحیف که نشد خط قرمزای دلم را بشکنم

حیف که بازم توی دلم خاطرش می مونه با اینکه دارم سعی می کنم فراموشش کنم

اه کاش می شد

بگذر....

خسته

               تنها

                       بی کس

 

نه کسی صدای ناله هایم رامی شنود

                     نه کسی مرحمی برای درد بی درمانم می اورد.

 

خسته از همه چیز از روزی که دل بستم روزی که عاشق شدم خسته ام

دوست دارم احساس محبت دیگران را امادوست ندارم روزی این احساس ازروی ترحم باشد

دوست دارم مزه عشق دیگران به خود را حس کنم اما انگاردر میدان عشق بی یار تر از من کسی نیست

اه خداوندا بگذر از گناهی که این چنین باعث بی تابی من شد.

بگذر از تمام خطاها

                        بگذراز تمام نگاه ها

                                                   بگذر از همه گناه ها

انان که برای عشق کردم

بگذر

سردرگمی

دلم می خواهد بنویسم اما نمی دانم درباره چه!

 

دوست داشتم معنای تمام دل نوشته هایم رادرک می کردی اماتو هیچ گاه سراغ دل من نیامدی چه برسد به دل نوشته هایم

 

وقتی تو نیستی

 

وقتی نباید به تو به اندیشم

 

وقتی خیسی اشک هایم باید بی بهانه باشد از چه بنویسم ؟

 

تو بگو

 

از کدام عشق؟ از کدام محبت و از کدام دوست داشتن؟

دیوار

گاهی اوقات که دیگر دلم از هر اغاز وپایانی دلگیر می شود دوست دارم ای کاش زندگیم مانند یک داستان عاشقانه بود که سرانجامش رسیدن می شد نه مانند داستان زندگی خودم که پایانی جز جدایی ندارد.

داستانی که مقدمه ای نداشت و تنها با احساس یک نگاه اغاز شد.

وقتی سایه نگاهش را روی نگاه سرد خود حس کردم دیگر دل در تن نداشتم همان روز بود که تپش بی نظم قلبم نثارم شدوسفره ی اشک برروی چشمانم باز شد

انروز را به خوبی به یاد دارم نه من می خواستم عاشق اوباشم نه او تصور اینکه روزی اینقدر به یکدیگر نزدیک شود رادر ذهنش داشت تا اینکه انروز نگاه هایمان درهم امیخت

نمی دانم شاید دست سرنوشت ان دیدار را اغاز کرد تصویری ساده و  بی الایش انقدرپاک که هر دل سنگی جز من بود گرفتار ان نگاه می شد چه برسد به دل بیچاره ی من که بایک کبریت و شعله کم می سوخت و می ساخت.

حالا اندکی ازان روزگارشاد و....می گذرد.

حالا دست سرنوشت مرادر تنهایی خود رهاکرده ومارالحظه و لحظه از هم دور می کند انقدر دور که تنها اشک چشمانم می تواند اندازه اش را مزه کند

اودر تنهایی خود به دیواری که میانمان است تکیه داده است ومن به اجر هایی که می توانست ما را از هم دوریانزدیک کن می اندیشم

فقط همین

ترس

از چه مرا می ترسانی؟

از اینکه روزی عشقی که از ازل می دانستم در سرنوشت من نیست از من گرفته شود؟

از چیزی که حتی تاوانش را در عهدی که بستم هم دادم؟

اری همان روزی که اورا دیدم این عهد را بستم که حتی اگر فاصله افتاد در میانمان بازهم دوستش داشته باشم

اما حالا از دوست داشتن و نداشتن فاصله گرفته ام حالا دیگر دعوای عشق سر داشتن ونداشتن علاقه نسبت به او نیست

دعواسر فراموش کردن و خاموش کردن اوست حالا داستان به از یاد بردن او پایان می پذیرد

از یادبردن عشقی که از ازل برقی که در چشمانش بود برای من ونگاه من نبود.

 

ای کاش....

اسان بود

گذشتن از اینهمه اوارگی و دلتنگی

کجابودی وقتی اشک هایی که از دوریت  ریختم راپنهان کردم مبادا کسی بویی از عشق بی الایشم برد؟

کجاگم شدی وقتی دستان تنهایم محتاج یک بار یاری تو  بود؟

انجا که در همان تنهایی جان دادم

کجا؟؟؟؟

حالاکار هرروز و هر شب چشمان خیسم شده چشم انتظاری  شده دلتنگی شده ارزوی مرگ که ای کاش هیچ وقت انروز نمی امد ومن خیره به نگاه تو احساس عاشقی نمی کردم

ای کاش 

چقدر سخت است....

چه کسی هست که دستانش راروی گونه هایم کشدو خیسی ان را با پاکی دستانش پاک کند؟

کسی که شاید اشک ها ولبخند هایم مال اوست وتصور می کند برای کسی دیگر است

کسی که در همین نزدیکیست در همین حوالی در کوچه دلم  در خانه ذهنم ودر صندوقچه قلبم

کسی که دوستش دارم امانمی داند یا اگر بداندباور ندارد

اه چقدر سخت و تلخ  است اشک بریزی به اجبار بخندی و به اجبار زنده باشی اما ان هیچ گاه نفهمد این تلخی ها واجبار هاتنها برای بودن در کناراوست

اه چقدر سخت است......

یارب

یارب ....

هرگز نگویمت که بیا دست من بگیر

عمری گرفته ای مبادا رها کنی.

وقتی تو در پایان و انتهای تمام بن بست های دنیا باشی  کدام عشق زمینی به کمکت می اید؟

وقتی در سجودت تنهابه منزهی اوسوگند می خوری کدام شنونده است که از ستایش خود غم صدایت را بفهمد؟

کدام معبود است که بنده اش رادر بدترین و بهترین حالات یاری کند؟

کدام یک ازعشق هایی که تورا به فراموشی می سپارد هر چند هم خود را انقدر  به اونزدیک می کنی تا وجودت را دریابد ؟

نه این عشق های زمینی عشق نیستند

عشق ان است که حتی اگر دردورترین فاصله از او باشی هم تورا معشوق خودمی داند ونور لطفش را بر تو بتاباند

انکه جز او کسی را نداریم انکسی که شش  مرتبه در پروازمان صدایش می کنیم ....

می گویم رحمان ورحیم است پس کی با اینهمه رحمتش می خواهیم دل از عشق های بی فایده برداریم ودل بر اویی ببندیم که سال هاست وجود خود را برای زنده نگه داشتن ما در ما نگه داشته

                                روحی بنام الله

 

                             .................

رهگذر

رهگذر های زیادی از کنارم می گذشتند

هرکدام بااهی و سخنی سکه ای در کاسه ی حاجتم می انداختند

بیچاره ،اواره ،تنها و.......

هزاران سخن که بوی فراموشی از جامعه رامی داد سکه ها صداهای یکسانی داشت دیگر برایم اوارگی طعم یکنواختی داشت تا اینکه ..........

من به تو مدیونم انروز که به جای سکه های بی ارزش پرده ی تاریکی را از صورتم برداشتی وسکه چشمانت رابه من هدیه کردی من تاته دنیا خود را دارا ترین شخص دانستم

تو تو بایک نگاه من رابه خود اوردی همان لحظه بساط فراموشی را رهاکردم وبه دنبال تو امدم هرجا که رفتی هر جا نشستی هرجا خندیدی هرجاگریستی  من حتی در کلبه های تنهایت هم باتو بودم

پشت پنجره به چشمان خیس تو نگاه می کردم بدون باور اینکه تونیز دورگرد و اواره ی خیایان عشقی

 ومن بجای توباید همان اوارگی را بچشم

عاشقی

هیچ ندیدم بدتراز این دردی که کشیدم

درد عاشقی

عاشقی غباریست که می نشیند تنها یایک نگاه

عاشقی تنها داشتن ارزوی بودن است انهم درکنار عشق

عاشقی خوردن زخم زبان مردم است

عاشقی چشم انتظاریست

عاشقی درانتظاربودن عشق اماگاهی در همان انتظار دیگر کاسه صبرت لبریز شدن ودرهمان انتظارمردن است.

عشق سرانجامش گاهی اینقدر تلخ است.

اری شمایی که عشق در سینه هایتان می درخشد بدانید عاقبت چشمانتان همیشه خیس ماندن است.

تلافی

تلافی شب های به خوابم بااشک می امدی چیست ؟می دانی ؟

تلافی کم کردن نورت که ماهی برای قلبم بودی چیست ؟می دانی؟

تلافی به فراموش سپردن خاطرات بچگی چیست؟می دانی ؟

تلافی پشت کردن به تمام عشق هایی که به پایت ریختم چیست ؟

می دانی؟

تلافی دردیست که در قلبم مانده اما کاش می توانستم به جای اینکه از تو باز خواست عشق کنم عشقت را برای همیشه فراموش

می کردم.

 

باور....

             

باور اینکه تو روزی سرانجامی جز من داشت باشی ومن سرانجامی جزتو واین فاصله های بین سرانجام ها ممکن است تورادردورترین نقطه از من قرار دهددرذهنم که نمی گنجیدهیچ درقلبم هم نمی توانم پیداکنم

نمی توانم انهمه خاطرات ریز ودرشت راکه درصندوقچه قلبم نگه داشتم وهرازگاهی به دیدنشان می روم حتی این روزهای دیگردل کندن ازانها برایم سخت بودرااز دلم جداکنم

 نمی توانم به دور بیندازمشان وان ها رااز تمام وجودم پاک کنم .

اری تو خواستی که من تورااز یادببرم ولی چگونه ممکن می شود انسان تمام خاطروروحش از جسمی پرشودودران همه لبریزی پاروی همچی گذاشته ویارش راازیاد ببرد.نه اگرمی خواهی فراموشت کنم باید بدانی فراموشی تو تنها با خاموشی من ممکن می شود ومن بدون تو حتی بی خاطرات تو تلخ می میرم .

                                                                                                                      فقط همین

نوشته ای از دوستان

غروب يك روز پاييزي ترا ديدم
ديدمت ؛ دلم لرزيد

شروع خوبي بود

با چشم‌هايي پر از نجابت

به خودم گفتم همانكه در خوابم بود

چه شادمانه خنديدي

خنده‌هايمان بهم پيوست

خلوت قشنگي بود

خلوتي كه فكر مي كردم صميمانه بود

صميمانه بود

اما در آن صميمت جايي براي من نبود!!!

حادثه

 قبل از ان ماجرا باهم بودیم

می زیستیم ،می سوختیم وشادبودیم اما روزی نفهمیدم چه شد

تاثانیه های اخر ماعشق رادر باغچه سینه ی یکدیگر می کاشتیم امالحظه ای بعد تمام دنیابرروی چشمان من سیاه شد.

سیاهی ماه ها بود که روی قلبم سنگینی کرده بود امامن نمی دانستم تا اینکه پس از ماه ها چشمانی که به هم خشک شده بود باز شد.

همه در کنارم بودند همه، به غیر از او

من بدون اینکه به اغوش های دیگران توجهی کنم به پی ستاره ی شب هایم می گشتم اماانگار اسمان بی ستاره بی ستاره بود.

از بیمارستان که مرخص شدم تصمیم داشتم اورا فراموش کنم اما سخت بود سخت تر از درد هایی که در این مدت کشیدم برای همین به پی ان گشتم

هیچ کس به من جواب قانع کننده ای نمی داد؛ همه ،چیزی را ازمن پنهان می کردند چیزی مثل جدایی و فراموشی

این دوکلمه روانم را ویران کرده بود دیگر طاقت نداشتم دوست داشتم باان حادثه که باعث جدایی ما شده بود من از دنیا می رفتم.

((چگونه توانست مرا تنها رهاکند))همیشه این سوال در ذهنم می درخشید و من دیگر طاقتی برای زنده ماندن نداشتم

هرشب با خیسی بستر می خوابیدم امابی اطلاع از اینکه نشانی ویادگاری از او در همان نزدیکی دارد به من سو سو می کند.
ادامه نوشته

محبت های ...

محبت های دنیا٬محبت میان زن ومرد٬عشق مادر به فرزند٬دوستی گرم پدرانه٬عشق های زود گذر جوانی که گاه به هوس آلوده اند...همه و همه در بی غش ترین حالت و پاکیزه ترین روی٬می خواهند کوچکی باشند از عشق عاشق ازلی به ساخته های دستان هنرمندش و محبت بندگانی که آتش این عشق در وجودشان می گیرد و هیچ نمی ماند جز او...

خداوندا...

مپسند که فریب نور آیینه را بخوریم و آفتاب را گم کنیم...

خدایا مخواه که به جای کوی تو ٬سر از بن بست هوس و خانه اجاره ای معشوق پوشالی درآوریم..

و به نام جوانی ٬آواره دیدار صورتک های رنگین ساخته عشق های قلابی شویم

خدایا مپسند که شیرینی مهر تو را با آبنباتی  عوض کنیم...

خدایا برای ما جر خودت چیزی مخواه...

و این جان را که خودت بخشیدی جز در راه عشق خودت مستان و شعله ور مساز...

خدایا خاکسترمان را به باد بده که همگان بدانند که جز تو چیزی نبود و نیست...

آمین

پرستو

اگر قبرستان جایی است که مردگان را در آن به خاک سپرده اند

پس ما قبرستان نشینان عادات و روزمره گی ها را کی راهی به معنای زنذگی است؟

اگر مقصد پرواز است قفس ویران بهتر!

پرستویی که مقصد را در کوچ می یابد از ویرانی لانه اش نمی هراسد

سادگی....

سادگی عشق از ۳جمله می اید:

                 عاشق می شوی همچو باد هرچه نزدیک تر می شوی از تودورتر می شوند

                 می سوزی همچوپروانه اماکسی نیست خاکستربال هایت را جمع کند

                 ودر اخر اب می شوی همچو شمع

                                                                 اما بی یار

اسمان

در اسمان سفر می کردم به دنبال ستاره ای پرنور اماهیچ کدام نه پر نوربودند ونه مهتابی که بتواند شب های ابری من حتی پشت انهمه ابر روشن کند در هر گوشه ستاره ای چشمک می زد اما وقتی به ان نزدیک می شدی چیزی جز تاریکی مطلق نبود تا اینکه رسیدم به یک ستاره که حتی به من چشمک نزد اما وقتی به او نزدیک می شدم نه نور ،که گرمای محبتش همه را جذب می کرد

اری من انقدر جذب او شده بودم که نمی دانستم مسیرش کجاست ؛همه ی راه های به او رسیدن برایم نااشنابود واین من بودم که در انتهای خستگی ،اواره ی راه های اسمان بی انتها شده بودم با انکه اسمان را از زمین بهتر می شناختم.

تا اینکه توانستم راهی برای رسیدن به او پیدا کنم باید پرواز می کردم تا به او برسم و من در اوج بی باوری که بالی برای پرواز نداشتم به سمتش پرواز کردم  

اما در همان حال بال پروازم شکسته بود ومن ار خواب پریدم وقلب من خالی از وجود یک ستاره شد


برای تو برای و....

اشنا نبود

در همان نگاه اول قلبم را ربود

           برای سحن گفتن بااو لب هایم خشک شده بود

              تابه حال اینگونه پله های دوستی برایم سحت بالا نمی رفت

 اوان بالا بود با چشمانی زیبا انقدر که هیچ چیز از زمان نفمیدم

   

روزگار گذشت ....

   ازرسم زمانه با هم اشنا شدیم

                       اری انقدر اشنا که عاشق شدم

                                      اری من به اخرین پله ی اورسیده بودم

                                    از شوق در خود نمی ماندم

                                                دیوانه وار به هر سو می دویدم که اورادریابم

                        و اماحالا ......

                    حالابیش از یکسالی می شود که ماهی تنگ دلم رقاص

                   محافل دلم شده ومن با هر دیدار یادی از یادگار اولین پله می کنم

                 ودر قلب کوچکم همیشه ارزو دارم که اوراداشته باشم وبگویم:

          

ادامه نوشته

دل نوشته های خودم

این نوشته ها برگی از دفتر خودم است امیدوارم لذت ببرید

************

تو            

        من

                      ما

می دانی اینها چیستند؟

کلماتی که معلم در اغاز اولین یادداشت های درس به ما اموخت

 

از همان روز اول

معلم به ما اموخت تو می ایی

اما نیاموخت ان تویی که می ایی روزی مرا نابود می کند

معلم اموخت من با تو ما می شوم

امانگفت من به ارزوی تو پوچ می شوم

ای کاش معلم به من می اموخت که درانتهای تو مقصدی به نام من نیست

بلکه مقصد ما شدنش کس دیگریست

ادامه نوشته

عاشقانه ها

تصاویری که شما خواستید

ادامه نوشته

این متن از استاد حمید مصدق است که متن منتخب سال ۸۸ شد امیدوارم لذت ببرید

************

تو به من خندیدی ونمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم.

باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید

غضب الود به من کرد نگاه

سیب گاززده از دست تو افتاد به خاک

وتورفتی وهنوز سالهاست که درگوش من ارام ارام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد ازارم

ومن اندیشه کنان غرق این پندارم

که چراخانه ی کوچک ما سیب نداشت

********

حتما نظر بدید