قبل از ان ماجرا باهم بودیم
می زیستیم ،می سوختیم وشادبودیم اما روزی نفهمیدم چه شد
تاثانیه های اخر ماعشق رادر باغچه سینه ی یکدیگر می کاشتیم امالحظه ای بعد تمام دنیابرروی چشمان من سیاه شد.
سیاهی ماه ها بود که روی قلبم سنگینی کرده بود امامن نمی دانستم تا اینکه پس از ماه ها چشمانی که به هم خشک شده بود باز شد.
همه در کنارم بودند همه، به غیر از او
من بدون اینکه به اغوش های دیگران توجهی کنم به پی ستاره ی شب هایم می گشتم اماانگار اسمان بی ستاره بی ستاره بود.
از بیمارستان که مرخص شدم تصمیم داشتم اورا فراموش کنم اما سخت بود سخت تر از درد هایی که در این مدت کشیدم برای همین به پی ان گشتم
هیچ کس به من جواب قانع کننده ای نمی داد؛ همه ،چیزی را ازمن پنهان می کردند چیزی مثل جدایی و فراموشی
این دوکلمه روانم را ویران کرده بود دیگر طاقت نداشتم دوست داشتم باان حادثه که باعث جدایی ما شده بود من از دنیا می رفتم.
((چگونه توانست مرا تنها رهاکند))همیشه این سوال در ذهنم می درخشید و من دیگر طاقتی برای زنده ماندن نداشتم
هرشب با خیسی بستر می خوابیدم امابی اطلاع از اینکه نشانی ویادگاری از او در همان نزدیکی دارد به من سو سو می کند.