لحظه ها می گذرد

انگارهمه جا خبری دهان به دهان می گردد

انگار شکوفه های زیبایی در دل های مردم تنهای این شهر دارد کم کمک جوانه می زند

انگار دیگر زمان ان رسیده که دل هارا تکانی بدهیم

غم وغصه و دلتنگی را دور بریزیم و شادی را مهمان خانه ی دلمان کنیم

انگار باید بر سیاهی ها لباس نو بپوشانیم و به کودکی هایمان عیدی بدهیم

پیری را باور نکنیم و دوباره جوان شویم همچو فصل ها

که باور سرد وتلخ بودن را برای همیشه به دستان روزگار سپردند وحالا دارند برای سبز بودن و جوان بودن دست در دست زمین تلاش می کنند

ان درخت خمیده را بنگر

او هم همچو جوانی که  تازه پشت لب هایش سبز است سبز می شود

ان کودک را ببین با کفش های زیبا ونوی خود حرف می زند

و مادری که از شادی فرزند و شادی طبیعت شاد است

بهار امده

بهار که هنر دستان نقاش زمانه است

همانی که ....

کوچه هاپراز غوغاست

بهار امد تا همراه با باران زیر یک چتر کنار معشوقه راه برویم

بهار امده

تا همه ی غم هارا به دستان نسیم فراموشی ها بسپاریم

بهاری دیگر برای نو شدن

برای عاشق شدن

و .........

بهار امده  

 پ . نوشت: باید بابت متنم که خیلی ساده و ... ببخشید

خواستم کمی حال و هوای وبلاگ را عوض کنم

بازم ببخشید