رهگذر های زیادی از کنارم می گذشتند

هرکدام بااهی و سخنی سکه ای در کاسه ی حاجتم می انداختند

بیچاره ،اواره ،تنها و.......

هزاران سخن که بوی فراموشی از جامعه رامی داد سکه ها صداهای یکسانی داشت دیگر برایم اوارگی طعم یکنواختی داشت تا اینکه ..........

من به تو مدیونم انروز که به جای سکه های بی ارزش پرده ی تاریکی را از صورتم برداشتی وسکه چشمانت رابه من هدیه کردی من تاته دنیا خود را دارا ترین شخص دانستم

تو تو بایک نگاه من رابه خود اوردی همان لحظه بساط فراموشی را رهاکردم وبه دنبال تو امدم هرجا که رفتی هر جا نشستی هرجا خندیدی هرجاگریستی  من حتی در کلبه های تنهایت هم باتو بودم

پشت پنجره به چشمان خیس تو نگاه می کردم بدون باور اینکه تونیز دورگرد و اواره ی خیایان عشقی

 ومن بجای توباید همان اوارگی را بچشم