غروب يك روز پاييزي ترا ديدم
ديدمت ؛ دلم لرزيد

شروع خوبي بود

با چشم‌هايي پر از نجابت

به خودم گفتم همانكه در خوابم بود

چه شادمانه خنديدي

خنده‌هايمان بهم پيوست

خلوت قشنگي بود

خلوتي كه فكر مي كردم صميمانه بود

صميمانه بود

اما در آن صميمت جايي براي من نبود!!!