دست نوشته
هیچ وقت نتونستم حرف هاما را رک بگم چون هیچ کس این اجازه را به من نمی داد
همه انقدر کوچک می دونندم که هیچ چیزما باور ندارد
بودنم
نبودنم
حتی علاقم.........
اما حالادیگه فرق می کنه
فرقی نداره کی این مطلب را می خونه و چه کسایی خوششون می یاد وچه کسایی ازرده می شند
دلم انقدر پره که اگه بخوام تا شب هم بنویسم وقت واسه دل تنگی هام کم می یاد
دارم از حد جنون بالا می رم
انقدر تنهام که .....
ولش کن فقط می خواستم یکم با خودم درد ودل کنم اماحیف که نشد خط قرمزای دلم را بشکنم
حیف که بازم توی دلم خاطرش می مونه با اینکه دارم سعی می کنم فراموشش کنم
اه کاش می شد![]()

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 17:23 توسط تبسم
|
نه