حادثه
اخرین قرارمان:هرروز تو بخواهی
مکان:چند قدمی که تو نباید بر می داشتی ومن برداشتم.
ادرس را خواندم نشانی برایم اشنا بود اماهیچ چیزرادرست بعداز ان حادثه متوجه نمی شدم تااینکه نامه را به خواهرش دادم نامه را باز کرد و شروع به گریه کردن کرد ومن بی انکه که بدانم سر اوفریادی کشیدم وگفتم اوچرا مراتنها گذاشت ؟چرا؟چرا؟من را به پیش اوببر حتی اگر خودش هم نمی خواهد
دستم را گرفت و از من خواست تا جایی که او می گوید چشمانم را ببندم
لحظه ها کند می گذشت.
بعد از چند دقیقه دستانم را فشار داد و با صدایی لرزان گفت رسیدیم
چشمانم راباز کردم سیاهی همراه با سنگ هایی که هر کدام نشانی بود از یک پرواز جلوی چشمان را گرفت او دستان مرا گرفت ومرا دنبال خود کشید ودر انتها رسیدیم به یک سنگ
رویش چیزی بود نباید می بود چیزی مانند یک وداع
(جوانی ناکام)
زانو هایم سست شد به زمین خوردم سنگ رابوسیدم و او شروع کرد به حرف زدن:
دیگر هیچ امیدی به زنده ماندنت نبود اوداشت دیوانه می شد که روزی متوجه شدیم برای تو خودش را کشته تاقلبش را به تو پیوند دهد و...
من که تمام کلمات و سخنانش داشت در ذهنم باهم برخورد می کرد ارام وساده روی قبر او ارام گرفتم.
وازان پس خانه ی ما برای همیشه در کنار هم شد
نه