در اسمان سفر می کردم به دنبال ستاره ای پرنور اماهیچ کدام نه پر نوربودند ونه مهتابی که بتواند شب های ابری من حتی پشت انهمه ابر روشن کند در هر گوشه ستاره ای چشمک می زد اما وقتی به ان نزدیک می شدی چیزی جز تاریکی مطلق نبود تا اینکه رسیدم به یک ستاره که حتی به من چشمک نزد اما وقتی به او نزدیک می شدم نه نور ،که گرمای محبتش همه را جذب می کرد

اری من انقدر جذب او شده بودم که نمی دانستم مسیرش کجاست ؛همه ی راه های به او رسیدن برایم نااشنابود واین من بودم که در انتهای خستگی ،اواره ی راه های اسمان بی انتها شده بودم با انکه اسمان را از زمین بهتر می شناختم.

تا اینکه توانستم راهی برای رسیدن به او پیدا کنم باید پرواز می کردم تا به او برسم و من در اوج بی باوری که بالی برای پرواز نداشتم به سمتش پرواز کردم  

اما در همان حال بال پروازم شکسته بود ومن ار خواب پریدم وقلب من خالی از وجود یک ستاره شد