دیوار
داستانی که مقدمه ای نداشت و تنها با احساس یک نگاه اغاز شد.
وقتی سایه نگاهش را روی نگاه سرد خود حس کردم دیگر دل در تن نداشتم همان روز بود که تپش بی نظم قلبم نثارم شدوسفره ی اشک برروی چشمانم باز شد
انروز را به خوبی به یاد دارم نه من می خواستم عاشق اوباشم نه او تصور اینکه روزی اینقدر به یکدیگر نزدیک شود رادر ذهنش داشت تا اینکه انروز نگاه هایمان درهم امیخت
نمی دانم شاید دست سرنوشت ان دیدار را اغاز کرد تصویری ساده و بی الایش انقدرپاک که هر دل سنگی جز من بود گرفتار ان نگاه می شد چه برسد به دل بیچاره ی من که بایک کبریت و شعله کم می سوخت و می ساخت.
حالا اندکی ازان روزگارشاد و....می گذرد.
حالا دست سرنوشت مرادر تنهایی خود رهاکرده ومارالحظه و لحظه از هم دور می کند انقدر دور که تنها اشک چشمانم می تواند اندازه اش را مزه کند
اودر تنهایی خود به دیواری که میانمان است تکیه داده است ومن به اجر هایی که می توانست ما را از هم دوریانزدیک کن می اندیشم
فقط همین ![]()
نه