امشب
چه ارامشی دارد نگاهت حتی اگر بی قصد باشد
انگار نگاهت طلسمم می کند انگار وقتی تو یک لحظه به چشمان من خیره می شوی من جانی دوباره می گیرم بی تفکراینکه نگاهت برای قلب کوچک من از حدی که می اندیشم بزرگتراست
هرروز دستانم را به اسمان می گیرم با خدا می گویم
با خداازتومی گویم اینکه امشب اگر در کنارش گرم می شدم چه می شد
هزاربار اشک هایم رابادست هایم پاک کردم ودستانم را گرفتم به سوی خدا و گفتم می خواهی این ها را بر گونه هایم بی پایان کنی؟ واز او تورا خواستم و . . . . .
امشب دوباره به اسمان دلم را نردبانی راه بیش نیست
امشب دوباره دلتنگ باتوبودنم
امشب دوباره اشک هایم را به رخ خدامی کشم
و امشب دوباره . . . . .
دوستت دارم![]()

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 21:40 توسط تبسم
|
نه