گریه
هرگاه دیداری نو داشتیم وبه تو می نگریدم گوشه ی چشمان از دیدارت خیس می شد و هرگاه گوشه ی چشمانم خیس بود تو مرا از خنده های تمسخربرت می رنجاندی
انروز رابه خوبی به خاطر دارم همان روز که گریستن را مانند عاشق بودنم جرم دانستی و به حکم فراموشی مجازاتم کردی
انروز که دستانم را بر چشمانم گذاشتم و لبخند رابه اجبار بر گوشه لبهایم نشاندم تا نفهمی که اشک ریختم و برای تو دست به دلبریدن زدم
و تو چه ؟
کدامین بار امدی و بپرسی چرا اشک ریختم و چرا گونه هایم همیشه تراست؟
کدامین بارامدی اشک هایم راپاک کنی و غم را از دلم تنها با یک نگاهت پاک کنی؟
کدامین روز من را از خودت دلگیر نساختی و باز من از تو نرجیدم؟
کدامین روز اشک هایم را به خنده نگرفتی؟
اری چرا گریه را جرم می دانی درحالی که بغض تلخ گلویت را ارامش می بخشد؟
چرا عشق را زیر پای می گذاری در حالی که قلبت را مهربان می کند؟
و چرا مرا می شکنی در حالی که بی تو می میرم؟

نه