اجبار.....
اجبارراتازه فهمیدم
اجبارراتازه به قلب بی کسم تحمیل کردم
اجبار به فراموشی یک عشق
عشقی که از اغاز اجبار بود
اجبار به لحظه و لحظه گریستن
اجبار به خنده ای تلخ برای پوشاندن غصه
اجبار به نگریستن و دست برنداشتن حتی برای یک لحظه
اجبار به دروغ گفتن برای پوشاندن عشق یکطرفه
واجباربه . . .
خسته ام ازاینهمه اجبار
خسته ام از هر دلتنگی وازهرعاشقی
خسته ازدنیایی که در ان عشق مزه زهر می دهد
دنیایی که پاداش دوست داشتن و عاشقی سیلی و اشک است
از همه خسته ام
حتی ازاین اجبار که اگرنباشد بازهم زنده باشم خسته ام
زیرا من بی انکه به اجبار ها و انکار ها باندیشم بدون او می میرم
+ نوشته شده در شنبه ششم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 13:1 توسط تبسم
|
نه