اجبارراتازه فهمیدم

اجبارراتازه به قلب بی کسم تحمیل کردم

اجبار به فراموشی یک عشق

عشقی که از اغاز اجبار بود

اجبار به لحظه و لحظه گریستن

اجبار به خنده ای تلخ برای پوشاندن غصه

اجبار به نگریستن و دست برنداشتن حتی برای یک لحظه

اجبار به دروغ گفتن برای پوشاندن عشق یکطرفه

واجباربه . . .

خسته ام ازاینهمه اجبار

خسته ام از هر دلتنگی وازهرعاشقی

خسته ازدنیایی که در ان عشق مزه زهر می دهد

دنیایی که پاداش دوست داشتن و عاشقی سیلی و اشک است

از همه خسته ام

حتی ازاین اجبار که اگرنباشد بازهم زنده باشم خسته ام

زیرا من بی انکه به اجبار ها و انکار ها باندیشم بدون او می میرم